زمستان....شعر اخوان برای شاملو.....

 

سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت
سرها در گریبان است
کسی سر بر نیارد کرد پاسخ گفتن و دیدار یاران را
نگه جز پیش پا را دید ، نتواند
که ره تاریک و لغزان است
وگر دست محبت سوی کسی یازی
 به کراه آورد دست از بغل بیرون
 که سرما سخت سوزان است
نفس ، کز گرمگاه سینه می اید برون ، ابری شود تاریک
 چو دیدار ایستد در پیش چشمانت
نفس کاین است ، پس دیگر چه داری چشم
ز چشم دوستان دور یا نزدیک ؟
 مسیحای جوانمرد من ! ای ترسای پیر پیرهن چرکین
هوا بس ناجوانمردانه سرد است ... ای
دمت گرم و سرت خوش باد
سلامم را تو پاسخ گوی ، در بگشای
منم من ، میهمان هر شبت ، لولی وش مغموم
منم من ، سنگ تیپاخورده ی رنجور
 منم ، دشنام پس آفرینش ، نغمه ی ناجور
نه از رومم ، نه از زنگم ، همان بیرنگ بیرنگم
بیا بگشای در ، بگشای ، دلتنگم
حریفا ! میزبانا ! میهمان سال و ماهت پشت در چون موج می لرزد
 تگرگی نیست ، مرگی نیست
صدایی گر شنیدی ، صحبت سرما و دندان است
من امشب آمدستم وام بگزارم
 حسابت را کنار جام بگذارم
چه می گویی که بیگه شد ، سحر شد ، بامداد آمد ؟
فریبت می دهد ، بر آسمان این سرخی بعد از سحرگه نیست
حریفا ! گوش سرما برده است این ، یادگار سیلی سرد زمستان است
و قندیل سپهر تنگ میدان ، مرده یا زنده
به تابوت ستبر ظلمت نه توی مرگ اندود ، پنهان است
حریفا ! رو چراغ باده را بفروز ، شب با روز یکسان است
سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت
هوا دلگیر ، درها بسته ، سرها در گریبان ، دستها پنهان
نفسها ابر ، دلها خسته و غمگین
درختان اسکلتهای بلور آجین
زمین دلمرده ، سقف آسمان کوتاه
غبار آلوده مهر و ماه
زمستان است


یلدا در محرم

یلدای امسال با سال های گذشته یه کم فرق داره ، امسال نه نه سرما یه کم دلش گرفته آخه تا چشم کار میکنه پرچم و علم سیاه به آسمون رفته همه سیاه پوشن شاید خیلی ها اصلا به یلدا فکر نکنن اما چرا واسه این یک دقیقه ادما اینقدر به دور هم بودن اصرار میکنن مگه شبای دیگه نمیتونن با هم باشن اصلااگه این یک دقیقه نباشه نمیتونن باهم باشن همه کارای این آدما عجیب غریبه ..!!!!!!!!!!..باز خدارو شکر که این شبا هست که آدما دورهم جمع بشن و با هم حرف بزنن و بزرگ خانواده واسشون داستان تعریف کنه و فال حافظ بگیره.

من دوساله هرچی از پدر خواهش میکنم که واسم فالی رو که میگیرن بخونن نمیخونن چرا؟نمیدونم فقط میدونم هرسال شب یلدا یه دل سیر گریه میکنم امیدوارم امسالم اینطور نشه.......

یلدا :

ایرانیان باستان با این باور که فردای شب یلدا با دمیدن خورشید، روزها بلندتر می‎شن و تابش نور ایزدی افزونی پیدا میکنه، آخر پاییز و اول زمستان را شب زایش مهر یا زایش خورشید می دونستن و برای آن جشن بزرگی بر پا می‌کردند.

واژه «یلدا» واژه ایه برگرفته از زبان سریانی (که از لهجه‌های متداول زبان «آرامی» است) به معنای تولد. زبان «آرامی» یکی از زبان‌های رایج در منطقه خاورمیانه بوده است. (برخی بر این عقیده اند که این واژه در زمان ساسانیان که خطوط الفبا از راست به چپ نوشته می‌شده، وارد زبان پارسی شده).

 

قرار...

چند شب پیش با کسی که خیلی خیلی خیلی خیلی دوستش دارم یه سری قرارا گذاشتیم که امیدوارم همه ایشون بدقولی نکنن هم من بتونم آرامشم رو به دست بیارم.نمیدونم چرا ولی نه با بودنش آروم میگرم نه با نبودنش .

کاش دنیا اینقدر بی وفا نبود .

چرا همیشه "زندگی صحنه دلتنگی هاست "

چرا همیشه "دنیا را بد ساخته اند"

چرا وقتی خوب به گذشته نگاه میکنی" هیچ مپرس جز دلتنگی"

 آینده هم "جز فراغ روی تو هیچ نیست"

 حال رو بهتر نگم که "گریه زندگی را به یغما برده است"

اصلا آدما چرا اینقدر به خودشون سختی میدن "مگه جز اینه که فردا که از این دیر فنا در گذریم با هفت هزار سالگان سر به سریم"

من واقعا نمیدونم چرا زمستون "هوا بس ناجوانمردانه سرد است"

چرا پاییز "سوار بر اسب یال افشانش می رسد ز راه"

یا بهار ........

فقط خدایا مرا به که و مه وا مگذار........

 

روزها......

گاهی اوقات وقتی خوب فکر کنیم،میبینیم همه روزایی که ما روی اونا یک سری اسم گذاشتیم که زمانشونو بدونیم و وقتی به اون روزا رسیدیم مثلا شاد باشیم یا عزاداری کنیم همه و همه لطف خدا بوده خوب که فکر کنی میتونی درک کنی که چرا بعد از گذشت سه شب قدر اگه شب زنده داری کرده باشی چقدراحساس آرامش میکنی و اگه توجهی به این سه شب نکرده باشی چقدر ناخواسته دلت میگیره.یا چرا دهه محرم وقتی یاد مظلومیت امام حسین و یارانش می افتی بی اختیار اشک میریزی .خوب ما میدونیم که شب قدر لطف خداست برای پاک شدن بندگانش یا دهه محرم نشون دهنده اینه که به راحتی اسلام به دست من و شما نرسیده .اما نه بهتر فکر کنیم به نظر من باز این شبای بخصوص بخاطر اینکه که ما اگر شده ذره ایی به گذشته و کارای خودمو فکر کنیم شاید توبه کنیم توبه توبه....

خیلی دلم گرفته اونقدر که احساس میکنم یه وزنه چندصد کیلویی روی دلم گذاشتن و فشارش میدن..............

این حسین کیست که عالم همه دیوانه اوست

این چه شمعی است که عالم همه پروانه اوست

..........

با خدا عباس وقتی دست داد

هر دو دست خویش را از دست داد

 

 

طلوع

چه بی چراغ و به ناروا راه بر عبور علاقه می بندند

بگو به باد که ما با آفتاب زاده شده ایم وبا آفتاب طلوع خواهیم کرد

 

داستان

           روزگاری دو برادر که در همسایگی هم در مزرعه شان زندگی می کردند باهم اختلاف پیدا کردند.این اولین اختلاف جدی آنها در این چهل سال بود.آنان در این مدت بدون هیچ گیر و گرهی دوش به دوش هم کارکرده بودند ، ماشین آلات شان را به هم می دادند ، کارگر و محصولات شان را با هم شریک می شدند.اما حالا ، بعد از این همه همکاری ، اولین شکاف جدی بین شان ایجاد شده بود.اول با یک سوء تفاهم ساده شروع شد ، بعد به یک اختلاف اساسی تبدیل شد ، سرانجام کار به دعوا کشید و به هم ناسزا گفتند و اکنون چند هفته بود که با هم حرف نمی زدند.یک روز صبح در خانه جان را زدند .در را باز کرد ، نجاری با جعبه ابزارش پشت در بود.  

نجار گفت : "دنبال یک کار چند روزه می گردم.گفتم شاید شما کار های جزئی داشته باشید که بتوانم انجام دهم."

برادر بزرگ تر گفت :"بله.اتفاقا دارم.مزرعه آن طرف نهر را میبینی ؟ مزرعه همسایه من است.در واقع او برادر کوچک تر من است."

"تا هفته پیش علفزاری بین ما بود.اخیرا با بولدوزرش خاکریز رودخانه را برداشته و حالا فقط یک نهر بین ماست.شاید او این کار را از سر لجبازی کرده باشد.اما می دانم چه طور تلافی کنم.آن کپه الوار را نزدیک انبار می بینی ؟

می خواهم با آنها نرده ای بسازی به ارتفاع دو متر و نیم که دیگر نه خانه اش را ببینم نه قیافه اش را ."

نجار گفت:"گمانم فهمیدم اوضاع از چه قرار است.جای میخ و چاله کن را نشانم بده تا کاری کنم که خوشت بیاید."

برادر بزرگ تر باید به شهر می رفت.لوازم را در اختیارش گذاشت و رفت.نجار تمام روز را سخت کار کرد.اندازه گرفت،اره کرد،میخ کرد.حوالی غروب،هنگام بازگشت مزرعه دار،نجار تازه کارش را تمام کرده بود.

مزرعه دار با دیدن حاصل کار نجار چشم هایش از تعجب گرد شد و دهانش باز ماند.

نه تنها نرده ای وجود نداشت، بلکه یک پل درست کرده بود....

پلی که این طرف نهر را به آن طرف وصل می کرد.کاری هنرمندانه ، با دست انداز روی پل و همه چیزهای لازم یک پل.

همسایه اش ،یعنی برادر کوچک ترش،دست ها را باز کرد و به طرف آنها آمد:"تو واقعا رفیق خوبی هستی که بعد از آن حرف ها و کارهایم ،باز این پل را ساختی."

دوبرادر در دو سوی پل ایستادندو بعد در میانه پل به هم رسیدند و دست هم را گرفتند.برگشتند و دیدند که نجار دارد جعبه ابزارش را برمی دارد که برود.

برادر بزرگ تر گفت :"نرو،صبر کن. چند روز دیگر بمان.کلی کار برایت دارم."

نجار گفت :"از خدا دلم میخواهد بمانم.اما پل های زیادی مانده که باید بسازم."

                  فقط این را به یاد داشته باشید که :

خدا از شما نمی پرسد چه اتومبیلی داشتید.

                 اما از شما خواهد پرسید که با اتومبیل تان چند نفر را به مقصد رساندید

خدا از شما نمی پرسد خانه تان چقدر بزرگ بود.

                 اما از شما خواهد پرسیدچند نفر را با روی خوش در خانه تان پذیرفتید

خدا از شما نمی پرسد چند دست لباس در کمدتان داشتید

                 اما از شما خواهد پرسیدچند بی لباس را پوشاندید

خدا از شما نمی پرسد چند دوست داشتید

                 اما از شما خواهد پرسید که شما در حق چند نفر دوستی کردید

خدا از شما نمی پرسد در کدام محله زندگی می کردید

                اما از شما خواهد پرسید که با همسایه تان چه رفتاری داشتید

خدا از شما نمی پرسد پوست تان چه رنگ بود

                اما از شما خواهد پرسید که چه خصوصیات اخلاقی داشتید