X
تبلیغات
.... دل نوشته - آتش (فریدون مشیری)

.... دل نوشته

همیشه چنان زندگی کن که دیگران را به تحسین وادار کنی

آتش (فریدون مشیری)

 

کاروان رفته بود و دیده من

همچنان خیره مانده بود به راه

خنده میزد به درد و رنجم , اشک

شعله میزد به تار و پودم , آه

 *******

رفته بودی و رفته بود از دست

عشق و امید زندگانی من .

رفته بودی و مانده بود به جا ,

شمع افسرده جوانی من !

  *******

شعله ی سینه سوز تنهایی

باز چنگال جانخراش گشود

دل من در لهیب این آتش

تا رمق داشت دست و پا زده بود !

  *******

چه وداعی , چه درد جانکاهی !

چه سفر کردن غم انگیزی .

نه نگاهی چنان که دل می خواست

نه کلام محبت آمیزی !

  *******

گر در آنجا نمیشدم مدهوش

دامنت را رها نمیکردم .

وه چه خوش بود , کاندر آن حالت

تا ابد چشم وا نمیکردم .

  *******

چون به هوش آمدم نبود کسی

هستی ام سوخت اندر آن تب و تاب

هر طرف جلوه کرد در نظرم

برگ ریزان باغ عشق و شباب

 ******

وای بر من , نداد گریه مجال

که زنم بوسه ای به رخسارت

چه بگویم , فشار غم نگذاشت

که بگویم : (( خدا نگهدارت ! ))

  *******

کاروان رفته بود و پیکر من

در سکوتی سیاه میلرزید

روح من تازیانه ها میخورد

به گناهی که : عشق می ورزید .

  *******

او سفر کرد و کس نمیداند

من درین خاکدان چرا ماندم .

آتشی بعد کاروان ماند .

من همان آتشم که جا ماندم .

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام اردیبهشت 1389ساعت 23:55  توسط دلتنگی  |