.... دل نوشته

همیشه چنان زندگی کن که دیگران را به تحسین وادار کنی

خداحافظی.......(تا 15 اسفند)

دوستای خوبم باید یه مدتی رو خداحافظی کنم  امتحان دارم و باید فقط درس بخونم.

تا 15 اسفند دیگه نمیام

دعاکنید امتحاناتم رو خوب بدم 

به امید دیدار دوباره

خداحافظ

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم دی 1388ساعت 22:33  توسط دلتنگی  | 

قبر من ((یا قبر زندگی))

با گریه و زاری از پدرم خواهش کردم که کنار قبر دختر عمه ام یه قبر واسه منم بکنن.

خیلی گریه کردم و پدر راضی شد اما متاسفانه یه نفر جای منو گرفت.

یکی دیگه اونجا بودکنار اون قبر یه قبر به شکل عکس قرار گرفته بود نمیدونم قبر

کی بود اما پدر کنار اون قبر واسه منم یه قبر کندن وقتی میرفتم توی قبر سرم

می افتاد کنار پای اون کسی که کنار دختر عمه ام  دفن شده بود.باز راضی بودم

 اما یه وحشت عجیب داشتم آخه طرف راستم کسی نبود خالی بود و میترسیدم

 آخه رو به قبله نبودم.واسه قبرم سنگ قبر آوردن یه سنگ قبر سبز رنگ روش

با خط سیاه نوشته شده بود ژیلای دوم.ژیلا اسم دختر عمه ام بود.

نمیدونم چرا اما خیلی خوشم اومد به پدر گفتم حالا که من هستم اما وقتی

 مردم اسم خودم رو روش بنویسید اما کاش رنگ سنگ قبر منم مثل سنگ قبر

دختر عمه ام بود.باران و باد اسمش رو داره از روی سنگ قبر پاک میکنه......

سنگ قبر رو روی قبرم گذاشتن.قشنگ بود اما خلاف جهت قبله..!!مادرم با

یه صورت خندان روی سنگ قبر رو شست و کنارش نشست ولبخند زد من

 میترسیدم آخه یه حس عجیب به من میگفت که من از این روزا میرم از تاریکی

 قبر میترسیدم.فکر میکردم که اون پایین تنها،سرد من باید چیکار کنم.

من اشک میریختم و بقیه میخندیدن.برگشتیم خونه.اونقدر وحشت داشتم

که حتی یک لحظه هم عکس سنگ قبرم از ذهنم بیرون نمیرفت به این

فکر میکردم که بعد از من بقیه آیا به من فکر میکنن؟؟؟اصلا من براشون

مهمم یا فقط من ضرر کردم؟؟؟وای خدا یا داشتم دق میکردم.یکدفعه متوجه

دختر عموم شدم .میخواستن برن سر خاک چراشو نمیدونم اما با اضطراب

ازش خواستم که به قبر منم سر بزنه ازم پرسید مگه قبر دارم؟

گفتم آره !خندید و گفت:عقلت کمه!!!راست میگفت!داشتم دیونه میشدم با خنده

 دور شد من موندم و یه دنیا گریه وای چقدر از مرگ میترسیدم.با اشک دختر عمه

مرحومم رو صدا میزدم ازش میخواستم که وقتی مردم تنهام نزاره،میترسیدم.

احساس میکردم دیگران دارن واسه مراسم تدفین من حاضر میشن .

وای چقدر عذاب آور بود کسی نبود که واسه من ناراحت باشه فقط من بودم که

 گریه میکردم.یاده خواهرم افتادم............... وقتی از خواب پریدم یادم اومد شب قبل

 به خاطر خواهرم خیلی گریه کرده بودم آخه حرف نزدنش با من داشت دیونم میکرد

دلم ریخت از اینکه توی بیداری کسی رو نداشتم که باهاش حرف بزنم و اون به حرفام

گوش کنه و واسم ناراحت باشه ...................

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم دی 1388ساعت 12:41  توسط دلتنگی  | 

باش.......

صبر کن عشق زمینگیر شود بعد برو

 یا دل از دیدن تو سیر شود بعد برو

 ای کبوتر به کجا؟یک دو نفس صبر بکن

 آسمان پای پرت پیر شود بعد برو

 باش،با دست خودت آئینه را پاک بکن

 نکند آئینه دلگیر شود بعد برو

 یک نفس حسرت لبخند تو را می بارد

 خنده کن، عشق نمک گیر شود بعد برو

 تو اگر کوچ کنی،بغض خدا می شکند

 صبر کن گریه به زنجیر شود بعد برو

 خواب دیدی شبی از راه، سوارت آمد

  باش تا خواب تو تعبیر شود بعد برو

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم دی 1388ساعت 18:41  توسط دلتنگی  | 

درست انتخاب کنیم... زندگی به عقب بر نمیگردد....

 

                         گوهر خود را مزن بر سنگ هر ناقابلی

                         صبر کن گوهر شناس قابلی پیدا شود

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم دی 1388ساعت 13:54  توسط دلتنگی  | 

دلتنگی .....

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم دی 1388ساعت 19:13  توسط دلتنگی  | 

ناز اینجا می‌نهد روی نیاز ((هوشنگ ابتهاج))

 

من همان نایم که گر خوش بشنوی

شرح دردم با تو گوید مثنوی

با لب دمساز خود جفت آمدم

گفتنی، بشنو که در گفت آمدم

من همان جامم که گفت آن غمگسار

با دل خونین لب خندان بیار

من خمش کردم خروش چنگ را

گرچه صد زخم است این دلتنگ را

من همان عشقم که در فرهاد بود

او نمی‌دانست و خود را می‌ستود

من همی کندم نه تیشه، کوه را

عشق شیرین می‌کند اندوه را

در رخ لیلی نمودم خویش را

سوختم مجنون خام اندیش را

می‌گریست او در دلش با درد دوست

او گمان می‌کرد اشک چشم اوست

گر جهان از عشق، سرگشته است و مست

جان مست عشق بر من عاشق است

                        ناز اینجا می‌نهد روی نیاز

گر دلی داری بیا اینجا بباز

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم دی 1388ساعت 19:8  توسط دلتنگی  | 

ای خدا خسته شدم ((کمکم کن خدای من ))

 

هیچکس نه درک میکنه نه می فهمه همش حرفه که میگن درک میکنیم یا میتونیم کمکت کنیم

!!!!!!!نه همش حرفه !!!!!!

اگه خودت به فکر زندگی خودت یا اعصاب خودت نباشی کسی حاضر نیست جواب سلامت رو هم بده همش حرفه .

!!!!!!کسی سر بر نیارد کرد!!!!!!

از همه بدم میاد از همه کسایی که ادعای فضل کامل میکنن و از درون هیچ نیستن همه یه درون پوشالین دارن که فقط بلدن به دیگران بگن که چی درسته چی غلط اون وقت نوبت خودشون میشه همه چیز برعکس میشه.تصورش رو بکنبد بلایی سر آدم میارن که به خدا .....

من نمیدونم بینه یه عده آدمه با فضل و کمال چیکار میکنم منه بی فضل و کمال!!! همه دکترای ادب و فرهنگ گرفتن فقط موندم من .........

ای خدااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم دی 1388ساعت 18:46  توسط دلتنگی  | 

نی مدد می خواهد از ما ای نفس ((ه. ا. سایه))

باز بانگی از نيستان می رسد

غم به داد غم پرستان می رسد

بشنويد اين شرح هجران بشنويد

با نی نالنده هم دستان شويد

بی شما اين نای نالان بی نواست

اين نواها از نفس های شماست

آن نفس کاتش برانگيزد ز آب

آن نفس کاتش ازو آمد به تاب

آن نفس کائينه را روشن کند

آن نفس کاين خاک را گلشن کند

آن نفس کز اين شب نوميدوار

بر گشايد خنده خورشيد وار

آن نفس کز شوق شورانگيز وی

بر دمد از جان نی صد های و هی...

نی مدد می خواهد از ما ای نفس

هان به فرياد دل تنگش برس

سالها ناگفته ماند اين شرح درد

دردمندی خوش نفس سر بر نکرد

عاشفان رفتند ازين صحرا خموش

بر نيامد از دل تنگی خروش

دردها را سربسر انباشتند

انتظار  سينه ما داشتند

تا نفس داری دلا فرياد کن

بستگان سينه را آزاد کن...

ناله را دم می دهم هر دم از آن

کان نهان در ناله بگشايد زبان

بی لب و دندان آن دانای راز

نشنوی از نی نوای دلنواز

از نوازشهای آن نوش آفرين

می شود اين ناله نی دلنشين

دلنشين تر می شود وقتی که او

می نشيند با دلت در گفت و گو

سر به گوشت می گذارد گوش کن

نغمه های نعز او را نوش کن

او نشان عاشقان دارد ببين

عاشقی صد داغ عشقش بر جبين

عاشقان چون زندگی زاينده اند

عاشقان در عاشقان پابنده اند

عشق از جانی به جانی می رود

داستان از جاودانی می رود

جاودان است آن نو ديرينه سال

رفته از جامی به جامی اين زلال

مردن عاشق نمی ميراندش

در چراغی تازه می گيراندش

آنکه خصم خود به خاک انداخته ست

در گمان برده ست اما باخته ست

مرد چون با مرد رو در رو شود

مردمی از هر دو سو يکسو شود

شادی آن در غم اين مدغم است

خيره آن شادی که تاوانش غم است

زندگی زيباست ای زيبا پسند

زنده انديشان به زيبايی رسند  

آنچنان زيباست اين بی بازگشت

کز برايش می توان از جان گذشت


+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم دی 1388ساعت 13:22  توسط دلتنگی  | 

دیوانه ((فریدون مشیری))

 

یکی دیوانه ای آتش بر افروخت

در آن هنگامه جان خویش را سوخت

همه خکسترش را باد می برد

 وجودش را جهان از یاد می برد

تو همچون آتشی ای عشق جانسوز

من آن دیوانه مرد آتش افروز

من آن دیوانه آتش پرستم

در این آتش خوشم تا زنده هستم

بزن آتش به عود استخوانم

که بوی عشق برخیزد ز جانم

خوشم با این چنین دیوانگی ها

که می خندم به آن فرزانگی

به غیر از مردن و از یاد رفتن

غباری گشتن و بر باد رفتن

 در این عالم سرانجامی نداریم

چه فرجامی ؟ که فرجامی نداریم

لهیبی همچو آه تیره روزان

بساز ای عشق و جانم را بسوزان

بیا آتش بزن خکسترم کن

مسم در بوته هستیی زرم کن

 

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم دی 1388ساعت 12:19  توسط دلتنگی  | 

چرا عاقل کند کاری ...... ؟؟؟؟؟

 

گاهی اوقاات آدما دست به کارهایی میزنن که بعد متوجه میشن که اشتباه بوده اما کاش قبل از اینکه شروع به انجام اون کارا بکنن درست فکر کنن!!!!

چرا عاقل کند کاری که بازآرد پشیمانی ؟

چراما آدما همیشه فکرمیکنیم که همه چیز رو میدونیم وهمه چیز رومی فهمیم ؟

چرا وقتی بزرگتر ها مارو نصحیت میکنن به ما برمیخوره ؟

چرافکر میکنیم همین که قدکشیدیم دیگه دنیاباید جلوی ما سرتعظیم فرودبیاره؟

اگه این آدما آینده نگر بودن نه دنیاشونو خراب میکردن نه آخرت!

 اما..............

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم دی 1388ساعت 21:38  توسط دلتنگی  | 

سالگرد ازدواج (( فریبا و فرهاد ))

چند روز پیش سالگرد ازدواج خواهرم بود

هشت سال زندگی که ثمره اش یه پسر ناز و دوست داشتنیه

 تا چشم روی هم بزاری هشت سال گذشت

 تنهاچیزی که باقی میمونه خاطراته زیبا و بده.کاش همه وهمه تلاششون رو

بکنن که خاطرات زیباشون بیشتر باشه 

بایدکه عشق ورزید*بایدکه زندگی کرد*زیراکه زنده بوده هر لحظه احتمالیست

فریبای گلمخواهرخوب و مهربونمآقا فرهادشوهرخواهرخوش اخلاقم

 

 سالگرد ازدواجتون مبارک

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم دی 1388ساعت 12:40  توسط دلتنگی  | 

خدای من عاشقانه میپرستم ات

خدایا

 دوستتون  دارم

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم دی 1388ساعت 21:43  توسط دلتنگی  | 

در دیاری كه در او نیست كسی یار كسی (( شهریار ))

در دیاری كه در او نیست كسی یار كسی

كاش یارب كه نیفتد به كسی ، كار كسی

هر كس آزار منِ زار پسندیدولی

نپسندید دلِ زار من آزارِ كسی

آخرش محنت جانكاه به چاه اندازد

هر كه چون ماه برافروخت شبِ تارِ كسی

سودش این بس كه به هیچش بفروشند چو من

هر كه باقیمت جان بود خریدار كسی

سود بازار محبت همه آه سرد است

تا نكوشید پس گرمی بازار كسی

غیر آزار ندیدم چو گرفتارم دید

كس مبادا چو من زار گرفتار كسی

تا شدم خار تو رشكم به عزیزان آید

با الها ! كه عزیزی نشود خوار كسی

آنكه خاطر هوس عشق و وفا دارد از او

به هوس هر دو سه روزی است هوادار كسی

لطف حق یار كسی باد كه در دورة ما

نشود یار كسی تا نشود باركسی

گر كسی را نفكندیم بسر سایه چو گل

شكر ایزد كه نبودیم به پا خار كسی

شهریارا سرم ن زیر پس كاخ ستم

به كه بر سرفتدم سایة دیوار كسی
 
+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم دی 1388ساعت 21:29  توسط دلتنگی  | 

من چرا آمده ام روی زمین ؟؟؟؟؟؟؟؟؟

در یکی روز عجیب مثل هر روز دگر

خسته و کوفته از کار شدم منزل خویش

 منزلم بی غوغا

همسرو فرزندان چند روزی است مسافر هستند

توی یک شهر غریب

فرصتی عالی بود

بهر یک شکوه تاریخی پر دردر از او

 پس به فریاد بلند حرف خود گفتم من

با شما هستم من خالق این عالم و آن بالا ها

 من چرا آمده ام روی زمین؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 شده ام بازیچه که شما حوصله تان سر نرود

بتوانید خدایی بکنید

و شما ساخته اید این عالم باهمه وسعت و ابعاد خودش

تا به ما بنمایید قدرت و هیبت و نیروی عظیم خودتان

 هیبتا ما همگی ترسیدیم

به خداوندیان تنمان میلرزد

 چون شنیدیم ز هر گوشه کنار

که شما دوزخ سختی دارید

آتشی سوزنده و عذابی ابدی

 

وشنیدیم اگر ما شب و روز

زگناهان و زسرپیچی خود توبه کنیم

چشممان خون بارد و بساییم ز خاک درتان پیشانی

و به ما رحم کنید و شفاعت باشد و صد البته کمی هم اقبال

حور و پردیس و پری هم دارید تازه غلامان هم هست چون تنوع طلبی آزاد است

 

من خودم میدانم که شما از سرعدل

بخت و اقبال مرا قرعه زدید

همه چیز از بخت است

 شده ام من آدم

اشرف مخلوقات

 راستی حیوانات هرچه کردند ندارند کیفر ؟؟؟؟؟؟

داشتم خدمتان میگفتم : قسمتم این بوده

جنس من مرد شده

 آمده ام من دنیا مرز سال 2000

 قرعه ام این کشور

و همین شهر و دیار

پدرم این بوده

که به من گفت: پسر

مذهبت این باشد

راه و رسم و روشت این باشد

سرنوشتم این بود

جنگ و تحریم واز این دست نعم

 هرچه شد قرعه من این آمد

راستی باز سوالی دارم بنده را عفو کنید

توی آن قرعه کشی ناظری حاضر بود

من جسارت کردم آب هم کز سر من بگذشته

پاسخی نیست ولی می گویم

من شنیدم که کسی این میگفت:

چشم تنها ز خودش بی خبر است                چشم را آینه ایی می باید

تاخودش دریابد تا بفهمد که چه رنگی دارد تا تواند ز خودش لذت کافی ببرد

عجبا !!!!!!!!!!

فهمیدم ،شده ام آینه ایی بهر تماشای شما

به شما بر نخورد

از تماشای قد و قامتتان سیر نگشتید هنوز

ظلم و جورو ستم آینه را میبینید

شاید این آینه معیوب و کج است

خط خطی گشته و پر گرد و غبار

یا که شاید سروته آینه را مینگرید

ورنه در ساحتتان این همه زشتی و نازیبایی

 

کمی از عشق بگوییم با هم

عرفا می گویند که تو چون عاشق من بوده ایی از روز ازل خلق نمودی بنده

عجبا عشق ما یکطرفه است

به چه کس گویم من میشود دست ز من برداری؟؟؟؟ بی خیالم بشوی ؟؟؟؟

زورکی نیست که عاشق شدن ما برهم

من اگر عاشق نخواهم چه کنم؟؟؟؟

بنده را آوردی که شوم عاشق تو ؟؟؟؟

که برایت بشوم واله و حیران و خراب

مرهمت فرموده همه عشق و می و ساقر خود را زما بیرون کش

عذر من را بپذیر این امانت بده مخلوق دگر

.................

خواب سنگین به سراغم آمد

کم کمک خواب مرا پوشانید

 ..............

صدایی آمد از دل خلوت شب

از درون خود من

من خدایت هستم !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

هر چه را می خواهی عاشقانه به تو تقدیم کنم

تو خودت خواسته ایی تا باشی

به همان خنده شیرین تو سوگند که تو

 هر چه را می بینی ذهن خلاق خودت خلق نمود

هر چه را خواسته ایی آمده است

من فقط ناظر بازی توام

...............

تو فقط یک لحظه و فقط یک لحظه

خواهشی نامربوط نه به فریاد بلند بلکه از عمق وجود

برای عدم خود بنما

تو همان لحظه دگر نابودی

به همان ساد گی آمدنت

 .....................

ناسزا گفتن تو باز مرا می خواند

که شوم عاشق تر

هر چه معشوق به عاشق بزند حرف درشت

رشته عشق شود محکم تر

دیر بازیست به من سر نزدی

نگرانت بودم

تا که آمد امشب

و مرا باز به آواز قشنگت خواندی

و به آواز بلند رمز شب را گفتی

من چرا آمده ام روی زمین ؟؟؟؟؟؟

باز هم یادم باش مبر از یاد مرا

همه شب منتظر گرمی آغوش توام

عشق بی حدوحساب من و تو بهر تو باد

خواب من خواب نبود پاسخی بود به بی مهری من

پاسخ یک عاشق

به خداوند قسم

من از آن شب دل خود باخته ام بهر رسیدن به عزیزم به خدا

  

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم دی 1388ساعت 18:49  توسط دلتنگی  | 

خدا.......

تا حالا به این موضوع فکر کردید که میگن فقط اعمالت واست میمونه و فقط

تنها همراه ابدی تو اعمالته یعنی چی؟؟؟؟؟؟

وقتی که خوب فکرش رو بکنیم متوجه میشیم که توی همین دنیا هم

به این قضیه میرسیم.البته دنیای الان ، چون فقط و فقط خودت هستی

و اندیشه و فکر و روانت.دقت کردید که وقتی که دلتون میخواد باکسی درد

دل کنید هرچی دنبال یه راز نگه دار خوب میگردید پیدا نمیکنید بعد از کلی

تحقیق  تازه متوجه میشید که میتونید حرفاتون رو به یه مشاور بزنید وقتی

میرید پیش مشاور مثل آدمی که همه عمر هیچ حرفی نزده باشه با تمام

وجود اشک میریزید و حرف میزنید مصداق دنیای معنویش هم همین طوره

وقتی دلت از همه آدما میگیره وقتی دلت  فقط و فقط یه گوش شنوا

میخواد میری سراغ خدا وقتی باهاش حرف میزنی احساس میکنی که

 دلت آروم میشه حرف میزنی و گریه میکنی ، حرف میزنی و آروم میشی.

میبینید هیچ کس جز خدا نمیتونه واسه ما راز نگه دار باشه،

 نه پدر ،نه مادر ،نه خواهر و نه برادر حتی شاید گاهی همسر آدم هم نتونه

درد دل مارو پیش خودش نگه داره این همه آدم دورماست و ما باز هم

تنهاییم و در این تنهایی عظیم فقط خداست که اگر نبود از تنهایی

قلبمون توان تحمل نداشت

آنسوی این دلتنگی ها خدایی هست که داشتنش جبران همه نداشتن هاست

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم دی 1388ساعت 11:39  توسط دلتنگی  | 

من هنوز انسانم!!!!!!

اگر به خانه ی من آمدی

برایم مداد بیاور

مداد سیاه

می خواهم روی چهره ام خط بکشم

تا به جرم زیبایی در قفس نیفتم،

یک ضربدر هم روی قلبم تا به هوس هم نیفتم!

یک مداد پاک کن بده

 برای محو لبها

نمی خواهم کسی به هوای سرخیشان،

سیاهم کند!

یک بیلچه،

تا تمام غرایز زنانه را از ریشه در آورم

شخم بزنم وجودم را

بدون اینها راحت تر به بهشت می روم گویا!

یک  تیغ بده؛

موهایم را از ته بتراشم

سرم هوایی بخورد

و بی واسطه روسری کمی بیاندیشم

نخ و سوزن  هم بده،  

برای زبانم می خواهم

بدوزمش به سق

اینگونه فریادم بی صداتر است!

قیچی یادت نرود

می خواهم هر روز اندیشه هایم را سانسور کنم!

پودر رختشویی هم لازم دارم

برای شستشوی مغزی

مغزم را که شستم،

پهن کنم روی بند

تا آرمانهایم را باد با خود ببرد

به آنجایی که عرب نی انداخت.

می دانی که؟

باید واقع بین بود!

صدا خفه کن

 هم اگر گیر آوردی بگیرمی خواهم وقتی

به جرم عشق و انتخاب،

برچسب ف/ا/ح/ش/ه می زنندم

بغضم را در گلو خفه کنم!

یک کپی از هویتم را هم می خواهم

برای وقتی که خواهران و برادران دینی به قصد ارشا د،

فحش و تحقیر تقدیمم می کنند!

تو را به خدا

اگر جایی دیدی "حقی" می فروختند

برایم بخر

تا در غذا بریزم

ترجیح  می دهم خودم قبل از دیگران حقم را  بخورم!

و سر آخر اگر پولی برایت ماند

برایم  یک پلاکارد بخر

به شکل گردنبند

بیاویزم به گردنم

و رویش با حروف درشت بنویسم:

"من یک انسانم ".

"من هنوز یک انسانم"

"من هر روز یک انسانم"

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم دی 1388ساعت 21:41  توسط دلتنگی  | 

وای مادرم می خندد...........

 

در بیابانی دور که نروید جز خاک

که نطوفت جز باد                                که نخیزد جز مرگ

که نجنبد نفسی از نفسی                  خفته در خاک کسی

 زیر یک سنگ کبود                            در دل خاک سیاه

می درخشد دو نگاه                          که به ناکامی از این مهنت گاه

               کرده افسانه هستی کوتاه                

باز می خندد مهر                            باز می تابد ماه

باز هم غافله سالار وجود                 سوی صحرای عدم پوید راه

با دلی خسته و غمگین همه سال

دور از این جوش و خروش

میروم جانب آن دشت خموش

تا دهم بوسه بر آن سنگ کبود

تا کشم دست بر آن خاک سیاه

من در این راه دراز

می چکد بر رخ من اشک نیاز

می دود در رگ من زهر ملال

منم امروز و همان راه دراز                           منم اکنون و همان دشت خموش

 من و آن زهر ملال                        من و آن اشک نیاز

میبینم از دور در آن خلوت سرد

 در دیاری که نجنبد نفسی از نفسی

ایستاد است کسی                               روح آواره کیست 

 پای آن سنگ کبود                                که در این تنگ غروب

                    پر زنان آمده از ابر فرود                     

 می تپد سینه ام از وحشت مرگ 

 می رمد روحم از آن سایه دور

 می شکافد دلم از زهر سکوت

 مانده ام خیره به راه                            نه مرا پای گریز 

 نه مرا تاب نگاه

 شرمگین می شوم از وحشت بیهوده خویش

سرو نازیست که شاداب تر از صبح بهار

 قد برافراشته از سینه دشت

 سرخوش از باده تنهایی خویش

شاید این شاهد غمگین غروب چشم در راه من است

 شاید این بنده صحرای عدم با منش یک سخن است 

 من در این اندیشه که این سرو بلند وین همه تازه گی وشادابی

که نروید جز خاک                        که نطوفت جز باد

    که نخیزد جز مرگ                که نجنبد نفسی از نفسی

غرق در ظلمت این راز شگفتم ناگاه

خنده ایی می رسد از سنگ به گوش

 سایه ایی از سرو جدا

 در گذر گاه غروب

 در غم آویز افق

 لحظه ایی چند به هم می نگریم

 سایه می خندد و می بینم وای مادرم می خندد..........

 

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم دی 1388ساعت 21:1  توسط دلتنگی  |