تبليغاتX
.... دل نوشته

.... دل نوشته

همیشه چنان زندگی کن که دیگران را به تحسین وادار کنی

من

 

گفتم خدایا از همه دلگیرم

                  گفت حتی از من؟

 گفتم خدایا دلم را ربوده اند

                  گفت بیشتر از من؟

گفتم تنهایم گذاشتند تنها ماندم

                 گفت تنها تر از من؟

 گفتم خدایا تو چقدر دوری؟

                 گفت تو یا من؟

گفتم خدایا عاشقم

                 گفت عاشق تر ازمن؟

گفتم خدایا چرا انقدر میگویی من؟

                 گفت چون من توام و تو از من

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم خرداد 1390ساعت 12:10  توسط دلتنگی  | 

؟؟

 

کاش  یکی می فهمید که من چقدر سردرگمم.

 

کاش حداقل کسی جواب این سوالم رو میداد که :

-

-

-

-

-

به زور زندگی کردن تاوان نداره؟؟؟؟؟؟

+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم اردیبهشت 1390ساعت 13:46  توسط دلتنگی  | 

خوبم...

سلام.

دوستای خوبم منو بابت دیر به دیر اومدن به وب ببخشید.

فعلا که به لطف درسام صبح میرم شب برمیگردم وقتی ام میام اونقدر

خسته ام که میخوابم بیدارم میشم فقط درس و درس و درس

کاش پیامای خوبتون عمومی بود که همه میدیدن

من حالام خوبه .فقط جای خونه و دانشگاه عوض شده.

ببخشید تینا جان که اینقدر منتظرت گذاشتم.شمارتو واسم بزار

که باهات تماس بگیرم.

 راستی یه اتفاق خوب داره واسمون میافته اونم اینه که فرانک

هفته آینده نی نیش به دنیا میاد.وحالا به غیر از سهیل که جونم به جونش

 بسته است یه بچه گل دیگه ام به خانواده ما اضافه میشه.

و فائزه جان بالاخره آقا رامین به خواستگاریه حدیث رفت و

از این روزاست که باید بریم عقد حدیث.فداش بشم چه عروس خوشگلی میشه.

و همین......

 

+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم اردیبهشت 1390ساعت 12:7  توسط دلتنگی  | 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم فروردین 1390ساعت 10:14  توسط دلتنگی  | 

 

بگذارید و بگذرید

ببینید و دل مبندید

چشم بیندازید و دل نسپارید

که دیر یا زود

باید گذاشت و گذشت ...

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم فروردین 1390ساعت 10:13  توسط دلتنگی  | 

باش با او یاد تو ما را بس است....

 

نیمه شب آواره و بی حس و حال

در سرم ســودای جامی بی زوال

پرسه ای آغاز کردم در خیـــــــــال

دل به یاد آورد ایــــــام وصـــــال

از جدایی چند ماهی می گذشت

چند ماه از عمــــر رفت و برنگشت

دل به یـــــــــــــــاد آورد اول بــــار را

خاطــــــرات اولین دیــــــــدار را ...

آمد و هم آشیـــــــــــــان شد با من او

همنشین و هم زبــــــان شد با من او

خسته جان بودم که جان شد با من او

ناتوان بودم ، تـــــــوان شـــــد با من او

دامنش شد خوابگاه خستـــــگی

اینچنین آغاز شد دلبستــــــگی

وای ازان شب زنده داری تا سحــر

وای ازان عمری که با او شد به سر

مست او بودم ز دنیا بی خبــــــــــــر

دم به دم این عشق می شد بیشتر

آمد و در خلــــــــــوتم دمســــــاز شد

گفتگوهـــــــــا بین ما آغــــــــــــاز شد

گفتمش در عشــــق پابرجاست دل

گر گشایی چشم دل زیبـــاست دل

گفت در عشقت وفــــــــادارم بدان

من تو را بس دوست می دارم بدان

شوق وصلــت را بسر دارم بدان

چون تویی مخمور خمــــــارم بدان

با تو شادی می شود غمهای من

با تو زیبا می شود فـــردای من

گفتمش عشقت به دل افزون شده

دل ز جادوی رخت افســـــــون شده

جز تو هر یادی به دل مدفــون شده

عالــم از زیباییت مجــنــــــــون شده

بر لبم بگذاشت لب یعنی خمـــوش

طعم بوسه از سرم برد عقل و هوش

در سرم جز عشق او ســــــــودا نبود

بهـــــر کس جز او درین دل جـــــا نبود

روزگار اما وفــــــــــــــــا با ما نداشت

طاقت خوشبختــــــــی ما را نداشت

پیش پای عشق ما سنگی گذاشت

بی گمان از مــــــــرگ ما پروا نداشت

آخر این قصه هجــــــران بود و بس

حســــــــــرت و رنج فراوان بود و بس

یار ما را از جــــــــــــــدایی غم نبود

در غمش مجنون و عاشـــق کم نبود

بر سر پیمــــــــــان خود محکم نبــود

سهـــــم من از عشق جز ماتـم نبود

با من دیوانه پیمــــــــــان ساده بست

ساده هم آن عهد و پیمان را شکست

آن کبـــوتر عاقبت از بنــــــــــد رست

رفت و با دلدار دیگر عهــــــــد بست

بعد ازین هم آشیانت هر کس است

باش با او ، یاد تــــــو ما را بس است

+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم فروردین 1390ساعت 10:9  توسط دلتنگی  |